سحرگاه بود ، ساحل پوشیده ازمه
شب به اندازه کافی جولان داده و پاورچین پاورچین با همسفران خود وداع می گفت
صداها ی خفیف به گوش می رسید
شاید پرنده ای رهگذر خواب می دید یا دانه ای از دل زمین می روئید
ستاره های رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید می شدند
مسافر نفس ملایم طلوع خورشید را حس می کرد
او کامیاب تر از همیشه قسمتی از افسانه ی شخصیتی خود را باز یافته بود
وجد بی حد و حصری اورا فرا گرفته
شاید با قدری رقص و پایکوبی در ساحل پوشیده از شن و قهقهه های شادی بخش خود را سبک تر
حس می کرد
لحظه ای طلوع خورشید را نگریست
به افق های دوردست خیره ماند و آهی از ته دل کشید
او آموخته بود که زندگی بر حسب عادت و اعتیاد شکل گرفته و اعتقادی به سرنوشت نداشت
اما هنوز در تاریکخانه ی ذهن خود پرسشهایی بی پاسخ داشت.
غایت حیات درچیست؟
آیا می توان بی نهایت خوشبخت و آزاد زیست؟
آیا زندگی بی نقص وجود دارد؟
آیا روزی دردها و رنجهای بشر پایان خواهد داشت؟
آیا انسان می تواند به نقطه ای از تعادل در همه چیز برسد؟
آیا هر کس در این جهان قدم می گذارد راهی منحصر بفرد دارد که خود باید آنرا بیابد؟
.....
هنگام سحرگاهان
کنار ساحل آرام
و آواز بوم آواره
....
بانگ موج و فریادی غرور آمیز
از عمق صدای یك تن خسته
که مثل موج می شود جاري
هم اكنون ذهن مغرورش
به سوی افتخار راه بي پایان است
و می داند مانند موج از قلب طوفان است.
ورفتن سوی یك دنیاي سبك باری
او در فكر آغاز است
و یك دم خستگی از پندارهاي سرد تكراری
ولي افسوس!
رهايي ، رها گشتن ، قفس ها را گشودن
تني مردانه مي خواهد
که مثل سيل شود جاري
و دودمان پندارهاي تنگ و تاريک را براندازد
و اين پندار ميسر نيست
مگر با
فکر تازه ، جامه ی نو ، شعر نو ...
و حتي يک خداي تازه و فارغ
که در ذهنش دگر هر چه مي خواهد، نيست
و شغلش آفريدن ، نفس ها راشمردن
بریدن ، پاداش و کيفر نيست
و تنها از خدای خویش
مددجويد